بدون عنوان
چند وقت بود که حال مامانم اصلاخوب نبود خیلی نگران شده بودم و هر وقت که مامانم حالش بد میشود کلی قصه می خوردم و بغض می کردم . تا اینکه بالاخره مامانم بهم گفت که نباید ناراحت باشم چون خدا می خواد بهم یک داداش کوچولو بده و حال مامانم بزودی خوب می شه . وای خدایا خیلی خوشحال شدم چون من همیشه آرزو می کردم که یک داداش و یا آبجی داشته باشم البته بیشتر دلم می خواست که آبجی باشه .از وقتی که این موضوع رو فهمیدم هر روز از مامانم می پرسم پس کی داداشم به دنیا میاد. خلاصه حسابی مامانمو کلافه کردم.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


بدون عنوان
